|
آخر اي دوست نخواهي پرسيد
كه دل از دوري رويت چه كشيد سوخت در آتش و خاكستر شد وعده هاي تو به دادش نرسيد داغ ماتم شد و بر سينه نشست اشك حسرت شد و بر خاك چكيد همه عهد فراموشت شد چشم من روشن روي تو سپيد جان به لب آمده در ظلمت غم كي به دادم رسي اي صبح اميد آخر اين عشق مرا خواهد كشت عاقبت داغ مرا خواهي ديد دل پر درد مرا مشكن كه خدا بر تو نخواهد بخشيد دلم دریاچهء اندوه و درده نگاهم کوچه ای خاموش وسرده ببین این لحظه های با تـــو بودن به شهر کوچک قلبم چه کرده */-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-* قول بده خواهي آمد ، اما ... هرگز نيا !!! اگر بيايي ، همه چيز خراب ميشود ... ديگر نميتوانم اينگونه با اشتياق ، به دريا ها و جاده ها خيره شوم ... من خو کرده ام به اين انتظار ... به اين دلتنگي ها و ... اين گريه هاي شبانه ... !!! اگر بيايي ، من چشم به راه ِ چه کسي بمانم؟
روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز گفتم لیک با اندوه و با تردید بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کُشت باز زندانبان خود بودم
آن منٍ دیوانه ی عاصی در درونم هایهو می کرد مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود همچو روحی در شــبســـتانی بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب هایهای گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم، نمی دانی ....... ........ ........ روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم آن من سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان می کُشد این غم دگر بارم می نشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدار
هميشه اينگونه بوده است كسی را كه خيلی دوست داری.... زود از دست می دهی پيش از آنكه خوب نگاهش كنی مثل پرنده ای زيبا بال می گيرد و دور می شود هنوز بعضی از حرفهايت را به او نگفته بودی هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی هميشه اينگونه بوده است كسی را كه از ديدنش سير نشده ای زود از دنيای تو می رود وقتی به خودت می آيی كه حتی ردی از او در خيابان نيست : نمی دانم بايد چگونه نوشت؟؟؟ حتی ديگر قلم هم ياريم نمی دهد. فضای فکرم رو هوای دوری تو مسموم کرده است . قلبم را از دست داده ام ، مرغ خيالم ديگر نمی تواند به افق های دور پر بکشد ، به اوج آسمان ها به عالم رويا ها ، چون ديگر رويايی نيست يه حقيقت محض يه پايان تلخ....
خيلی حرف های ناگفته هست که در اين سينه پر از اندوه در کوچه های تاريک شب های تنهایی من هنوز پرسه می زند به اين اميد که روزی شايد راهی به سوی روشنایی بيابد ولی ... ای کاش هرگز کسی را در اين دنيای بی رحم دوست نمی داشتم تا از پس فرداهای نا معلوم رفتنش را به انتظار بنشينم، ای کاش کبوتر سپيد قلبم را چون قاصدی شتابناک در اين ظلمات عشق به سوی او پرواز نمی دادم تا خسته و زخمی به سوی من باز آيد. ای کاش هرگز تو را نديده بودم و... ای کاش ای کاش ای کاش... و هزاران ای کاش دیگر..
به دلم افتاده بود به دلم افتاده بود انگار جدایی به دلم افتاده بود که بی وفایی . به دلم افتاده بود می ری ز پیشم به دلم افتاده بود آواره می شم . به دلم افتاده بود تو جنس سنگی که می خوای با دل تنگ من بجنگی . به دلم افتاده بود تنهام میذاری واسه تنها کردنم بهونه داری . به دلم افتاده بود میشکنم از تو که تو زخمی رو دلم دوباره از نو . به دلم افتاده بود که نمی مونی که یه روزی منو از خودت می رونی . به دلم هرگز نیافتاد برم وتنهات بذارم هر بلائی سرم اومد همه اش و سرت بیارم . به دلم هرگز نیافتاد انتقاممو بگیرم یا بگیرم کینه از تو تا به اون روز که بمیرم . به دلم هرگز نیافتاد قدر قلبمو بدونم حتی فکرشم نکردم که بدون تو بمونم . فرق ما از اینجا پیداست فاصله میون دلهاست تو دلت سرکش و مغرور من دلم همیشه تنهاست
لحظه های بی تو بودن اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میميره
نمی دانم.... گناهم را نمیدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا این گونه آزردن، خدا را خوش نمیآید، مرا از غم رهایم کن، جوابی ده مرا یارا که این سان بودن و مردن، خدا را خوش نمیآید، بگو جانا گناهم چیست که اینگونه سزاوارم؟؟؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نمیآید، دلی پر درد و آه دارم، ، زیر پا بردن خدا را خوش نمیآید...
يا دمون با شه كه هيچکس رو امیدوار نکنیم
بعد یک دفعه رهاش کنیم چون خرد می شه میشکنه و اهسته میمیره . یادمون با شه قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره یادمون با شه قولی رو که به کسی می دیم عمل کنیم . یادمون با شه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روزچشم به راه نزاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره. یادمون با شه اگه کسی رو دوستمون داشت بهش نگیم برونمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش می گیریم
جائی را میسازم اینجا نزدیک خودم ، که فقط برای توست . . .
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
منم ، دلتنگ دلتنگم ، منم ، يک شعر بيرنگم ، منم ، دل رفته از چنگم
، منم ، يک دل که از سنگم ، منم ، آواز طولاني ، منم ، شبهاي باراني ،
منم ، انسانيم فاني ، خداوندا تو ميداني ... منم ، در متن يک دردم ،
منم ، برگم ، ولي زردم ، منم ، هستم ، ولي سردم ، منم ، مُرده م ، منم مُرده م
، منم ، يک بغض پر باران ، منم ، غمهاي بي سامان ، منم ، هستم دراين زندان
، منم ، زخمهاي بي درمان ، منم ، دارم تب و تابي ، ز تنهائي ، ز بيتابي ،
منم ، رفته به گردابي ، مرا بايد که دريابی
آخرین قصه !
بیا ای بی وفای من
و امشب را فقط امشب برای خاطر آن لحظه های درد کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن که من امشب برای حرمت عشقی که ویران شد برایت قصه ها دارم تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی و امشب آخرین اندوه من مهمان توست بیا نامهربان و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود که من در وصف چشمانت کلامی سهل بنویسم درون شعر های من همیشه نام و یادت بود درون قصه های من همیشه قهرمان بودی ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من درون قصه هایم ، قهرمانهارا به خون خواهم کشید آخر و دیگر شعرهایم بوی خون دارد ببخش ای خاکی خسته اگر امشب به میل من کنارم تا سحر بیدار ماندی برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم که امشب میزبان رنج من گشتی «خداحافظ» برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟»
تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا، تا كي ، براي چه، ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك بر داشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بال هايش غرق در اندوه و غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي تو ام برگرد! ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اينهمه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا كردم و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
سيب سرخي را به من بخشيد ورفت
ساقه ي سبز دلم را چيد و رفت عاشقي هاي مرا باور نکرد عاقبت بر عشق من خنديد و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بي مروت گريه ام را ديد و رفت با غم هجرش مدارا مي کنم گرچه بر زخمم نمک پاشيد و رفت
می دونی؟
یه اتاق باشه گرمه گرم.. روشنه روشن.. تو باشی منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید.. تو منو بغل کنی که نترسم...که سردم نشه.. که نلرزم.. اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار.. پاهاتم دراز کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی.. دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟؟ میگی اره بعد چشماتو می بندی.. بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم.. رگ خودمو.. مچ دست چپو.. یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق.. بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم.. تو چشماتو بستی.. نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم.. نمی بینی که سریع می برم.. نمی بینی خون فواره می زنه.. رو سنگهای سفید.. نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی... تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه.. دستمو می ذارم رو زانوم.. خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از رو زانوم میریزه رو سنگا.. قشنگه مسیر حرکتش.. حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی.. تو بغلم کردی.. می بینی که سرد شدم.. محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم.. می بینی نا منظم نفس می کشم.. تو دلت میگی اخی! دوباره نفسش گرفت. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم.. می بینی دیگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..!! می دونی؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن.. از تنهایی مردن.. از خون دیدن.. وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گریه نکن دیگه.. من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیا!! بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.. گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه..نشکو نش خب؟؟ ![]()
بعضی در جستجوی عشق
بعضی در حال گریز از عشق و بعضی را عشق در میان است... من اما... من... فقط تو رو میخوام دغدغهی عشق مال همون بعضی ها دوستت دارم
در سراشيبي كه نامش زندگي است ، بازيابم آنچه راكه، گم كرده ام....
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل، یا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد پسری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت
آنقدر خوبی که در یک لحظه عاشقت شدم ، عشق را با تمام وجود احساس کردم واسیر قلب وفادارت شدم !
آنقدر مهر و محبت در دلت است که باور کردم مثل تو هیچکس در این دنیا نیست! معنای وفا را برای بی وفایان معنا کردی و ثابت کردی که چقدر به عشقمان وفاداری! یک آغاز دیگر با قلب پر احساس تو ، آغاز راه خوشبختی با تو ای همسفرم ، چقدر زیباست... و چقدر رویاییست! آنقدر ساده و بی ریایی که مهرت در همان لحظه اول به دلم نشست ! مهرت مثل یک شبنم بر روی گل ، مثل بوسه ای از سوی تو ، چه عاشقانه به دلم نشست ! آغازی که گویا هیچگاه پایانی نخواهد داشت ، احساس نمیکنم لحظه تلخ جدایی را! تو بهترینی ای مهربان ، تو برترینی در میان همه عاشقان! این زندگی تا آخرش با تو بهار است ، این قلب بی طاقتم تا آخرش برای قلب پاکت است! آنقدر برایم عزیزی که این دلم لحظه به لحظه آرزویش در کنار تو بودن است عزیزم ، دلم میخواهد آن لحظه که در کنارمی برایم با آن صدای مهربانت ، درد دل های عاشقانه ات را بگویی و من نگاه به چشمهای مهربانت کنم و گوش کنم به حرفهای شیرینت ، دستانت را بفشارم و بگویم که خیلی دوستت دارم ! چه زیباست آن لحظه که سکوت فضای عاشقانه ما را فرا میگیرد ، لحظه ای که تو به چشمهایم خیره میشوی و من نیز با صدای آهسته میگویم دوستت دارم و سکوت را با این کلام مقدس میشکنم ! اگر بگویم تا آخرش با تو هستم ، اگر بگویم که هیچگاه تو را تنها نمیگذارم باور میکنی؟ باورش خیلی سخت است ، در این زمانه که دلهای بی وفا فراوان است! اما تو ای همیشه ماندنی باور کن که با تو میمانم تا آخر راه زندگی ! اگر بگویم جز تو هیچکس را در زندگی ام ندارم ، اگر اعتراف کنم که تنها تو را در قلبم دارم باور میکنی که من چقدر تو را دوست دارم ؟ باور کردنش سخت است اما امتحان آن مجانیست ، قلبم را از سینه بیرون می آورم تا باور کنی که تنها تو درون آن هستی اما بعد از آن قرار ما بر سر مزار من است !
مطمئن باش و برو
ضربه ات كاري بود دل من سخت شكست و چه زشت... به من و سادگي ام خنديدي به من و عشقي پاك كه پر از ياد تو بود كه خيالم مي گفت، تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر... تكه هاي دل خود را سر هم بند زنم آن كه مي گفت منم بهر تو غمخوار ترين چه دل آزار ترين شد... دل آزار ترين
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!
تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم... مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم.. کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟... حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟... مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا... نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها... تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه... یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه... من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسیم... قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند اما از روزي که تو را ديدم نوشتم ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است ........... از تنهائی بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند...... از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام.......................... ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام........... از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم....... از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است...... ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد.......... از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم...... عاشقانه در آغوش پر مهرت بميرم....... تا هميشه ماندگار باشم...........
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت
من راه آشیانه خود را از یاد برده ام یکدم مرا به گوشه راحت رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام ای سرنوشت هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را منشین که دست مرگ ز بندم رها کند محکم بزن به شانه من تازیانه را
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ، نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من آغاز شدم. و چه سخت است. تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است. مثل تنها مردن است.
بازم سلام...
اول می خوام از همتون تشکر کنم که همیشه با نظراتتون دلگرمم کردین... مخصوصا مریم خانم با نظراتش واقعا خجالتم دادن.ممنون اینم یه متن از ایشون واقعا زیباست حیفم اومد نذارم بنام تنها پناه
بنام محرک هستی, معمار گیتی, و نقاش طبیعت
وقتی تو رفتی همه رفتند ... وقتی تو رفتی دیگر آسمان آبی نبود ... وقتي تو رفتي رنگ مرگ بر من سايه افكند ... وقتي تو رفتي ديگر عشق معني نداشت...!! وقتي رفتي سنگيني سكوت در سينه ام غوغا مي كرد ... !!! ولي اي كاش تو باز مي آمدي ... و مرا از اين تابوت تن با خود به بلندي خدا مي بردي ... كاش مي شد مي آمدي و با دستانت روح در وجودم دوباره مي آفريدي !!! ولي افسوس كه تو ديگر نخواهي آمد ....!!!
بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود . اهل زمين نبود. نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نمي شد مانده بود
خدایا!!... من انسانم آنگونه ای که تومرا آفریدی . نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم . گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم . گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد.اما همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است... خدایا!!... می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد. پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تودراز می کنم و از کسی خواسته هایم را طلب می کنم که هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد . آرزوهایم رابه تومی گویم . به تو که همیشه دوست منی . عاشق تر از همیشه سر بر آستان ملکوتیت می گذارم ودردل دعا می کنم و از تو می خواهم که اگر به صلاح است دعایم را مستجاب کنی...خــــدایا!!... سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته ام قنـــوت بگیرم و از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگردر من تازه گردانی.........خدایـــــا!!... عـــــشق بی هوس ، تنهایی در انبوه ، و دوست داشتن بدون آنکه دوست بدارند روزی کن!!.. به من توفیق تلاش مقابل شکست، صبر در نومیدی ،رفـتن بی همـــــراه در سکوت ، دین بی دنیا ،ایمان بی ریا ،خوبی بی فداکاری ،کار بی پاداش،روزی کن....وهمواره با من بمان و تنهایم مگذار...
توفیقم ده که بیش ازطلب همدردی، همدردی کنم. بیش ازآنکه مرابفهمند دیگران رادرک کنم. بیش ازآنکه دوستم بدارند، دوستشان بدارم زیرادرعطاکردن است که میستانیم ودربخشیدن است که بخشیده میشویم ودرمردن است که حیات ابدی می یابیم خداوندا!!... امروز به تو توکل می کنم مرا به آغوش خود هدایت کن تا احساس امنیت کنم... مرا در نور خود شستشو بده و بگذار در لذت و خوشی تو غوطه ور شوم. مرا سرشار از آرامش خود کن. مرا در آغوش خود بگیر و با من حرف بزن . بگذار خود را آنگونه ببینم که تو مرا می بینی بگذار نگاهت کنم. بگذار گرمی حضورت را حس کنم و نفست را به آرامی در ذهنم حل کنم. بگذار آنقدر خیره نگاهت کنم تا به رویایی عمیق فرو روم ...آری به رویایی عمیق..... زیرا فقط در رویاست که با من حرف می زنی و... فقط در رویاست که به من می گویی بنده کوچکم دوستت دارم و مراقبت هستم.... می گویی من گاهی از راههایی به ظاهر بی رحمانه هدایتت می کنم اما تـــو نمی توانی درک کنی... فقط در آنجاست که می گویی تو متوجه نمی شوی که من نگاهت می کنم و می بینم که وقتی راه می روی گاهگاهی زمین می خوری ولی دستت را نمی گیرم تاخودت بلند شوی و دوباره از اول شروع کنی... اما تو می پنداری که من تو را... فراموش کرده ام!!!!!!!!!!!!!
وقتی به انتهای صداقت می رسی تازه دروغ به حقیقت می پیوندد... چشمانت پر می شود از روشنایی مشکوک... و گوشت پر می شود از سرب سکوت... و دهانت گورستان واژه ها می شود.. و تن تنهاییت بوی شب می گیرد... اندیشه های مسموم برایت رجز می خوانند.. انسانهای پوک فرمان توبه می دهند و ته مانده ایمان سرگردانت زیر پا لگد می شود... من... به انتهای صداقت رسیدم مرا به حافظه خورشید بسپارید...
وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد،فقط به سادگي بگو همه اش تقصير من بود
*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/-*/--------*** هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پيروزي بيشتر است */*/* اگر دست تقدیر و سرنوشت را فراموش کنیم پس از پیشرفت نیز افسرده و رنجور خواهیم شد
عصبانيت انتقام اشتباهات ديگران را از خود گرفتن است
برای کشتی ای که مقصد مشخصی ندارد هیچ باد موافقی نمی وزد.
آدم هاي حقير،انسانهاي والا را ديوانه ميپندارند. چرا كه اين انسانها سرشت نامعقول تري داشته و به سمت چيزهاي استثنائي جذب ميشوند . چيزهايي كه هيچ جذابيتي براي بسياري از مردم ندارند
تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سكوتی بر دنیا حاكم میشد
بسیاری از مردم مانند واگن های قطارند . آنها با اراده خود نمی توانند کاری را انجام دهند ، باید به کار کشانده شوند.فقط عده کمی مانند لکوموتیو هستند که هم قادرند با اراده و اختیار خود کار کنند و هم دیگران را به کار وادارنمایند
|







مال من باش



















